روزهای پایانی سه سالگی ...
ماه اسفند هم رسید
پایان سی و شش ماهگی
یازده ماه سال منتظر اسفند هستم. اسفندی که همیشه دوستش داشتم
چون ماه تولدم بود ولی با بدنیا آمدن شما در این ماه عاشقانه منتظر
رسیدنش هستم. هیاهو و تلاش و جنب و جوش برای مهیا کردن
جشن زیبای تولد شما
جشنی شایسته زیباترین فرشته های زمینی ام
و اکنون به این موضوع می اندیشم که چه زود گذشت...

چه زود گذشت و چه سخت و چه شيرين ... گاهي دلم براي آن روزها
تنگ ميشود . روزهايي كه حس ميكنم از فرط خستگي لذتش را تمام و كمال
نچشيدم و امروز درآستانه سومين سالگرد مادريم قرار گرفتم
یک هفته ديگر....
توی آینه آسانسور من ایستادهام. من آن دختر جوان بیبچه و
بیبار و بیدغدغه نیستم. من آن یکیام. آن زنی که دو تا بچه دارد
و کیسههای خریدش آویزانند. من آن یکی هستم که... خسته؟
یکنواخت؟ وحشتناک؟ بیارزش؟ من آن یکیام که مادر است.
آن یکی که بچه اش دارد توی آینه به صورت خسته مامانش میخندد.
کسی که آن دختربچه قشنگ صدایش میکند «مامان جون»
چون برايش آدامس خريدم. كسي كه آن پسر بچه شيرين زبانش ميگويد
« عاشقتم » چون برايش پاستيل خريدم .آن که چشمهایش خستهاند،
اما برق عجیبی دارند. برقی که مال هزار هزار چراغ روشن در
درونش است و هیچ کس هرگز پی به راز شیرین این چراغها نخواهد برد.
هیچ کس جز همان مادرهای ساده. یکی مثل مادر خودم
چندتا عکس از این روزها
مرکز خرید تیراژه 2 برای اولین بار با همراهی یکی از دوقلوها



روز عشق ایرانی
ما امسال روز 29 بهمن روز سپندار مذگان رو به سبک روز عشق ایرانی
جشن گرفتیم
مامان یک کیک ساده اما با عشق درست کرد و یک میز عشقولانه هم برای
سه عشق بزرگ زندگیش چید و بابا امیر هم با یک شاخه گل ارکیده زیبا
این جشن رو برای ما شیرین تر کرد.
زمانیکه در تدارک چیدمان میز عشق بودم شما خواب بودین
وقتی از خواب بیدار شدین با دیدن یک میز با کیک و بادکنک
ذوق زده شدید و فریاد می زدید آخ جون تولد
امیر عباس هم می گفت که حالا من برای تولد چی بپوشم...









با شنیدن فریاد شوق و ذوق دوقلوها مهمون کوچولوی ما
هلیا هم به ما ملحق شد

اینجا پسر ما هم خودش رو تزیین کرده


اینم دوقلوها وقتی رفته بودن خونه دختر خاله
برای دعوت مهمون به جشن تولدشون


"الهی که همیشه لباتون خندون و دلاتون شاد باشه"



روزهای پایانی سه سالگی ... 





